هفت شهر عشق

اینجا، ایستاده ام بر آخرین مدارِ این کهکشان بی انتها. دست در دست ستاره هایی که با یک انگشت اشاره ات جان می گیرند و بر دستهایت بوسه می زنند؛ طواف می کنم حلقه وجودت را جهان در شب بوسه پروانه ها برخط خیال تو، در هم می پیچد و هستی خلاصه می شود در گوشه نیمه باز پنجره اتاقت. تنها پرنده ای نیمه مست بر شاخه ی خشکیده، یک تنه با صدای غمگین اش، پیوند می زند عالم هستی را به آخرین مدار این کهکشان بی انتها. خورشید از هرم گرمای لبانت، ذوب می شود و قطره قطره شهدش را بر زبانم می چکاند. دریا انعکاس نگاهت را بر تن خویش، تاب نمی آورد؛ قیام می کند. من وضو می گیرم، لباس احرام می پوشم و در صف آخرین مدار این کهکشان، طواف می کنم گوشه نیمه باز پنجره اتاقت را. با آوای پروانه های دشت شقایقِ ماه، یکصدا می شوم و سعیِ صفا و مروه می کنم کوه های سینه ات را. مشتی از قطره های باران را در دست می گیرم و بر شیشه اتاقت می کوبم. هفت شهرِ عشق را در خواب هفت ساله ات زیر پا می گذارم و اینک، نشسته در کنار تخت، این تن خسته را قربانی دل ات می کنم و روحم را در کالبد پرنده ای نیمه مست بر شاخه خشکیده، نگهبان شبهای بیچراغ و خاطره ات می کنم.

زندگی این روزا؛ آدمها و آدم ها و عاشق ها

زندگی،از آن سازهای ناکوک است همیشه ی خدا/آدمها توی صف این ساز ناکوک/میخورند و میخوابندو دلالی میکنند/عاشق میشوند و مسافر میکشند/نان میپزندو دعوا میکنند/هزار و یک کار جور و ناجور دیگر.../هر از گاهی هم به ساعتشان نگاهی میاندازند.

توی صف این ساز ناکوک، همه منتظرند دستی به ساز ببرندو کوکش کنند./اما همه کار میکنند؛ الّا فکری به حال ناکوک و دمق ساز زندگی!/ توی این صف، عاشق ها دستشان به کوک بیشتر میرود.../اما از بس توی بال و پرشان سنگ زده اند که از صف میکشند کنار./یکی درمیان بین این آدمها،سیاست مدار پیدا میشود../ جای بقّال و چقّال و دانشجو و راننده تاکسی نشسته اند/اما انگشتشان توی دیگ آش سیاست بروبیایی دارد./این است که عاشق ها زود میدان را خالی میکنند/بقیه ی آدم ها بیشتر سنگ می اندازند./بعضی ها ،اما فقط به ساز فکر میکنند./دستشویی هم نمیروند./فکر میکنند دستشان شفاست!/سَرّو سِرشان گویا با خداست./بازار سیاه،بچه ی همین بعضیهاست.../خودشان راه می اندازند./ پول میدهند وی آی پیه صف را کِش میروند./دستشان اما شفا نمیدهد/ برایمان ساز رعدو برق و داد و بیداد راه می اندازد./خبری از نوای سمفونیک مرغ عشق ها نیست!!...

این وسط دوباره سیاست پایش را از دیگ آش میکشد بیرون/دست شفاگر را میگیرد میبرد توی آش/نمیدانم لباس نخود تنش میکند یا لوبیا/ که با رنگ چشمهای شفاگر همخوانی میکند /هزار عاشق و کُشته مرده پیدا میکند!/باور کن جانشان را هم میدهند.. برای گلزار زمانه!!

خلاصه که باغ همه آباد است و همه جا گلستان./فقط این ساز حال ندارد/افتاده آن وسط /هرازگاهی دستی به سرش میکشند اما/ناکوکِ ناکوک است!...

شاید ساز زندگی هم عاشق است،/بیچاره.همین! کسی چه میداند..؟/سازی که عاشق باشد از صف زندگی به در میشود./آخرش هم بسوزد پدر عشق و عاشقی...



پ.ن:      کوی نومیدی مرو,اومیدهاست/سوی تاریکی مرو,خورشیدهاست

            دل، تورا درکوی اهل دل کشد/تن، تورا در حبس آب و گِل کشد

پ.ن:      انباشته این روزهاست که گذشت...

روایت شماره یک

«شور عشق، عکس را گران‌بار از حضوری شبه‌عرفانی می‌سازد. مبادله‌ی عکس‌ها در کانون مناسکِ عاشقانی جای می‌گیرد که به وصال جسمانی و اگر نه به وصال روحانی رسیده‌اند. عکسی که دریافت می‌شود به شیئی تبديل می‌شود که گیرنده ي آن نه فقط مالک بلکه عاشق مملوک آن مي شود. عکسی که داده می‌شود نیز برای آن است كه در عین حال که به تصرف‌ گیرنده در ‌مي آید، او را واله و شیدا کند. مبادله‌ی تصویرها طی فرایندی جادویی مبادله‌ی فردیت‌هایی را به تحقق می‌رساند که در آن هر دو طرف مبادله، در آن واحد بت (معبود) و بنده (عبد) آن دیگری می‌شود، همین مبادله است که ما آن را عشق می‌نامیم.»

 (ادگار مورن، فیلسوف و جامعه‌شناس  فرانسوی)



پ.ن ۱. عکس از: دوِئین مایکلس (Duane Michals)، عکاس آمریکایی، با عنوان «این عکس شاهد من است» (1974)

پ.ن.۲. ترجمه متن زیر عکس: «این عکس شاهد من است. آن روز عصر رابطه‌مان هنوز خوب بود، وه که چه خوشبخت بودیم. باور کنید راست می‌گویم، او به راستی مرا دوست می‌داشت. نگاه کنید، با چشم‌های خودتان ببینید.»

پ.ن.۳. متن از کتاب:

 Morin, Edgar, The Cinema: Or The Imaginary Man. Minneapolis: University of  Minnesota press, 2005, p.20.


صبورانه های تو...

کسی تکه هایم را/ به هم می دوزد این روزها/پلک های نیمه بسته ام/ را باز می کند/آشفتگی هایم را/در آغوش می کشد/هق هق هایم را لال می کند/کسی ست که صبوری می کند این روزها/صبورانه.../کسی در من است.../کسی که از من است/ به گمانم تو در منی/ دستت را به من بده/ بیا کمی قدم بزنیم/ آسمان آبی دستانت/به طرز عجیبی آشناست...

آبی بی نهایتش

دستانش را به سمتم دراز کرد

دستانش را گرفتم و در آبی بی نهایتش غرق شدم

او مرا با خود برد به انتهای جویبار جاری عشقش

به انتهای ابرهای چشمانش

در آسمان نگاهش, پرستوهای عاشق بال گسترده بودند

و تن به تن در افق بی انتهایش محو میشدند

من نیز با شوق غریبی شروع به پرواز کردم

دستانش را رها کردم و در آسمان نگاهش همچون پرستوها شکفتم

پر کشیدم به آبی بی نهایتش

به زندگی دوباره

به عشق

شهر خاموش چشمانت

شب هایی که می خوابی، برق از سر جهان می پرد و شهرِ کوچکی که نشسته در چشمانت خاموش میشود. جهان در این تاریکی راهش را گم میکند و مورفی وار میخورد به پست مغول ها و هواپیماهای جنگی متفقین. من هراسان پی تقویم میگردم. کتابخانه های شهر در آتش میسوزند، ورق میزنم. هیروشیما روی لبانت از هم میپاشد، ورق می زنم. سکوت مرگباری اتاق را میگیرد. از زیر آوارها داد میزنم، کسی صدایم را نمیشنود. به سختی از زیر دیوارهای فرو ریخته خودم را بیرون میکشم. همه جا تاریک است. روی شهر چشمانت راه میروم. یکبار، دوبار، صد بار راه میروم. تقویم را گم کرده ام. روی لبانت سیگار میکشم. تو میخندی. باران میبارد. تقویم کنار تخت افتاده است و من تمام پاییز را کنار پنجره می ایستم. جنگ سرد آغاز میشود، تاب ورق زدن ندارم. از درز پنجره سوز سرما اتاق را میگیرد، شعله بخاری را بالا میدهم. شهر خاموش چشمانت از سرما میلرزد، می بوسمشان. حتی با وجود بوسه های من هم جنگ سرد از روی تقویم کنار نمیرود. دیوار برلین، شهر چشمانت را به دو شهر کوچک غربی و شرقی تقسیم میکند و من ناچارم تونلی زیر نوار مرگ حفر کنم. آخر من در این شهر، آشنای هزار ساله دارم.

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

از زاویه ی چشمهای تو/می ترسم/از رد نگاهت/بر پیراهنم/و از دستهایت/که چون ظهریست/تابستانی../حلقه ی چشمهایت/گردابی ست عمیق/فرو می برد/خوابهایم را/و تنت/سرزمینی غریب/که راه نفس را/تنگ می کند مدام..

تو را هزار بار خوانده ام! /چشمهایم اما/کنار نبودنت/همیشه بارانیست../به اندازه ی تمام بودنت/به تو عشق می ورزم../بیا خانه ای بسازیم../خانه ای بی پنجره/خانه ای بی در/خانه ای که به هیچ راهی نرسد/من از جاده ها بیزارم..!/جاده هایی که بین من و تو فاصله می اندازد...

بیا خانه ای بسازیم/در سرزمینی دور/در حریم تنهایی/بیا خانه ای بسازیم/که هیچ روزنه ای/به شب/به درد/و هیچ راهی به/خنده های نیمه تمام/نیابد../خانه ای که/تو باشی و من/نگاه و نگاه/و گاهی/همین دیوارهای خاموش/به ظاهر سفید../خانه ای که در آن/جای هیچ یک/دگر خالی نباشد../بیا خانه ای بسازیم/خانه ای از تو/خانه ای از من/خانه ای از عریانی ما/مگر چه می شود !/بگذار بگویند دیوانه ایم/دو دیوانه..!/باور کن زندگی همین است/لمس حضور تو/در چهارچوب خیال من/و انتشار آن خلوت پاک../بیا خانه ای بسازیم../ بیا...


عاشقانه ای در سکوت

ما لباسهایمان را کنار هم آویزان میکنیم، شال من،کت تو،عاشقانه ساکتی در رختکن خانه ما بر پاست،گاهی پر شال من روی شانه کت توست،گاهی آستین کت تو زیر شال من پنهان میشود ،آنها هم انگار گاهی حرفشان میشود،گاهی شال من روی زمین مینشیند،گاهی کت تو،بعد هم نمیدانم کدامشان دلش بی طاقت میشود که تا سر میرسم که زیر بازویشان را بگیرم و از زمین بلندشان کنم  میبینم یا کت تو شال من را از پشت بغل گرفته یا شال من سر به شانه کت تو گذاشته و چیزی زیر گوشش میخواند و خلاصه هردو باز همسایه نفس به نفس  شده اند...

حکایت من با تو هم شبیه آنهاست،من دیده ام تو را وقتی که قهرت میکنم مثل طفل مادر گم کرده ای سراغ شالم میروی دور خودت می پیچیش و در آغوشش میخوابی،تو ندیده ای من را وقتی که قهرم میکنی پیرهنت را میپوشم و بوی آغوشت خوابم میکند،ما دیده ایم هم را وقتی تو شال من را و من پیرهن تو را به دست جارختی پیر خانه میسپاریم و آنجاست که نگاهی و لبخندی وبوسه ای و آغوشی و شیرینی آشتی که من با لبهای تو و تو از لبهای من میچشی...

اینجا عشق است که برایمان سرود ایمان میخواند و باور کردنش برای همه آسان نیست....


پ.ن: این متن مخصوص دو عاشق واقعی ست که واقعن عشق را در حضور هردوشون لمس کردم یاد گرفتم و لذت بردم.

درد عشق

درد عشق از تندرستی خوش‌تر است
گرچه
بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماه‌رویی سر خوش است
دولتی دارد
که پایانیش نیست

خانه زندان است 
و
تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست

هر لحظه نفست می کشم

عطر تنت اینجا پیچیده، روی مبل ها، لای قاب عکس ها، پشت برگ های تقویم کنار میز، روی عقربه های ساعت اتاق، که با هر ضربه ی ثانیه اش طوفانی از عطرت برپا می کند. عطر تنت اینجا نشسته، لا به لای گرد و خاک این میز کهنه، زیر فرش ها، روی تار عنکبوت گوشه ی سقف، با هر ضربه ی پای عنکبوت ها، بارانی از عطرت توی اتاق می بارد. تقویم ورق می خورد، ثانیه ها می کوبند، عنکبوت ها به رقص می نشینند، من از عطرت آبستن می شوم.

عطر تنت اینجا خانه کرده، لای تار و پود لباس هایم، که هر کدامشان انبوهی از عطرت را در هوا می پراکنند. من از عطرت آبستن می شوم. کلمات روی انگشتانم نطفه می بندند و روی بخار پنجره به بار می نشینند. فردا رهگذرانِ همیشه ی این خیابان کلمات خیس خورده ی پنجره ای را زیر لب زمزمه می کنند:

اتاقم هوایش را با تو قسمت کرده

تو را هر لحظه نفس می کشم

کم‌سعادتی

این 
از کم‌سعادتی شعر است
که عمق عشق مرا به تو
                 درک نمی کند

و از کم‌سعادتی باران است
که مرا بی تو
خیس می‌کند
           در این لحظه از عصر

و از کم‌سعادتی چشم‌های من است
                که روز باز می‌شود
                بی تو
                و شب سیاهی می‌رود
                بی تو

***
هی دیر می‌کنی
و هی نمی‌رسی
که خواب آشفته جهان را
                       تعبیر کنی به خیر!

و این همه گریه
نه آغوش عاشقانه‌ای به خود دید
                  نه چاه ِ خاموشی

***
من را
شمعدانی‌ای بدان
     در گلدانی کوچک
     که بیشتر از آب و آفتاب
     به تو نیاز دارد

شبیه جاده‌ای

شبیه جاده‌ای
که ممتد بشود به مه
بالایی و نفس‌گیر
شبیه صاعقه‌ای 
که یکهو می‌آید و می‌رود...
دلهره می‌آوری
مهیب و شیرین!
شبیه دستی که گرفته شده زیر شیر 
تا کودکی تشنه را بنوشاند
زیبایی
*
لختی صبر کن 
وجودت را جا گذاشته‌ای
و من را
با این همه تنهایی ِ مدام
و این همه صدای ِ درد 
که معلوم نیست دوباره کی بلند شود...

خواب ها حقیقت دارند...

پسرک توی پیاده رو، از ترس باران، خود را توی نیم وجب جای زیر طاقی کنار پل، جا داده است. گیتار خوبی می زند اما صدای قابل تعریفی ندارد. نه که بد باشد، آنقدری هست که دلت بخواهد چیزی بشنوی. یا دقیق تر که بخواهم بگویم، از آندسته است که اگر مریم حیدرزاده اینجا بود، می گفت : جنس صدات رو دوست دارم، با احساس می خونی و ...! جلوتر می روم و گوش می دهم. توی ترانه اش یک نفر هی جیغ می زند و انگاری می خواهد تیغی را روی رگ دستش بکشد، بسُرد یا یک چیزی توی همین مایه ها!

صبر می کنم تا ترانه ی مزخرف و بی سر و ته ی که می خواند را تمام کند. تمامش که می کند، پولی توی کاسه اش می اندازم و می گویم روزهای ترانه و اندوهِ اصلانی را بخواند. روزهای بهانه و تشویش... بر سر دار، یار بردن ها... در کتِ مردها، پلنگ دیدن... تازه گرم می شوم، لوکوموتیوم را روشن می کنم و باز پولی توی کاسه اش می اندازم و می گویم لالا لالای شهیار قنبری را بخواند. کمی دست دست می کند و اطرافش را نگاهی می اندازد. می گویم بخوان پدر آمرزیده، نترس. سیاستمداران که زیر باران راه نمی روند! مجاب می شود و می خواند. لالا لالا دیگه بسه گل لاله... هنوزم تیر و ترکش قلبُ می شناسه... مثه یار دلاور نشکن از دشمن... توی خواندنش می پرم! می گویم یار نه! مثه کُرد دلاور نشکن از دشمن! با تعجب نگاهم می کند. می گویم درستش این است. کمی مکث می کند، دستش را روی آکورد سل مینور دیِز می گذارد و از یک بیت قبل تر، ترانه را ادامه می دهد. گرمتر می شوم. سیگاری برایش روشن می کنم و می گویم بلند شو، تا این را بکشی، من به جایت کاسبی می کنم! کلاهش را هم می گیرم، آن را تا پیشانی ام پایین می کشم و جایش می نشینم. انگاری او هم از دیوانگی ام خوشش آمده، تکیه داده، دود می کند و منتظر خواندنم می شود. شمالِ رضا یزدانی را می خوانم، بعد هم کافه نادری اش را. ماحصل این ده دقیقه، دو هزار و دویست تومان است و چند تایی متلکِ لوس! که خب توی این شغل پر هیجان، امری عادی تلقی می شود!! دویست تومانی را برای یادگاری توی کیف پولم می گذارم و باقی پول و سیگار و گیتار و پیاده رو را برای پسرک جا می گذارم. چند قدمی که دور می شوم، صدایش را می شنوم که جیغ می زند و انگاری قرار است تیغی را روی رگ دستش بکشد، بسُرد یا یک چیزی توی همین مایه ها!

روزمره‌هایم

"  این روزها، روزمره‌هایم یک طورغریبی است. هی خودم را می‌بینم مثل یک صفحه فلزی باحفره‌هایی توش، یک طوری سرد و نچسب. هی آدمهایی می‌بینم که هر کدامشان یک کارمی‌کنند وهیچ کدامشان "من" نیستم. دلم می‌خواهد چنگشان بزنم بی‌چاره‌ها تقصیری ندارند البته باید زندگیشان را بکنند اما دلم می‌خواد بگیرمشان، بنشانمشان یک گوشه، که یک دقیقه آرام بگیرند، دست هم را بگیریم، یک کمی هم را بغل کنیم بلکه یک گرمایی بیاید و خالی این حفره‌ها را پرکند. "  

نغمه های کولیانِ کویری

هر شب کسی در من حلول می کند که راز چشمانت را از نغمه های کولیانِ کویری شنیده است. هر شب پیامبری بر آستان دلم می نشیند که راز چشمانت را از آوای فرشته های ایستاده در سیاهی مطلق آسمانها شنیده است. هر شب باران نرم نرمک بر شیشه ی اتاقم می زند و دلتنگی های خدا را به وقت خوابیدنت برایم می خواند. من هراسان از خواب می پرم. دستانم اما به خواب رفته، چشمانم هم. در دلم آشوبی برپا می شود. صدای کولیانِ کویر از در و دیوار خانه بلند می شود. باران هم با آنها یکصدا می شود. اسم تو را می خوانند و بر طبل می کوبند. سایه ی کولیان بر دیوارها می رقصند. از پنجره ها آتش زبانه می کشد. فرار می کنم، می خواهم به گوشه ی اتاق پناه ببرم. پاهایم اما به خواب رفته، چشمانم هم. آتش همه جا را می گیرد. می رقصد و با سایه ی کولیانِ کویری یکی می شود. همه اسم تو را می خوانند. از غارها صدای فرشته ای به گوش می رسد. آرام در گوشم نجوا می کند که : بخوان! آتش ها با سایه ها یکی می شوند و بر طبل هاشان می کوبند که : بخوان! من اما زبانم به خواب رفته، چشمانم هم. زل می زنم به عکس چشمانت، قطره ی اشکی آرام از کنارِ گونه ام راهش را باز می کند، خودش را به لبانم می رساند. شور است و داغ، اما خاموش می کند التهاب سینه ام را. آرام می شوم. اسمت را صدا می زنم. تو می آیی. با یک دستمالِ سفید، گوشه ی تختم می نشینی و آرام عرق پیشانی ام را می گیری. لیوان آب را از دستت می گیرم. چشمانت اما سیرابم می کند. فرشته ای گوشه ی اتاق نشسته و لبخند زنان اسم تو را می خواند. باران نرم نرمک بر شیشه می زند. به چشمانت زل می زنم و با صدای ترانه ای غریب از آواز کولیان کویری به خواب می روم...

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

نمي توانم بنويسم... هيچ حرفي روي اين صفحهء روشن بند نمي شود... گويي كه بخواهي به زباني غريب حرف دل بزني و بفهمي كه تا چه اندازه عاجزي از حق مطلب را ادا كردن... نه! ديگر نمي توانم بنويسم... بايد روبرويم نشسته باشي و من برايت بگويم... هميشه نوشتن خوب نيست، نوشتن كافي نيست، نوشتن حرف زدن بلد نيست، نوشتن نگاه كردن بلد نيست، نوشتن گريه كردن بلد نيست، نوشتن دستهاي تو را پيدا نمي كند و انگشتي ندارد تا در تك تك انگشتان تو بپيچد و حرف بزند، نوشتن چشمي ندارد تا در چشمان تو رقصان بچرخد و نجوا كند، نوشتن لب ندارد تا براي پيشانيت، گونه هايت، لبهايت و دستانت قصه هاي دراز بگويد...

چقدر نوشتن امروز سرد و يكنواخت و بيروح است...

اصلا" نمي نويسم... نمي خواهم كه بنويسم وقتي كه تمام روح و جانم را بايد خلاصه كنم در اين كلمات بيجان نابيناي الكن... وقتي كه تمام داشته هايم بايد نداشتن تو باشد...

من نمي نويسم... تو آرام باش و من فقط آرزو مي كنم تمام آرزوهايت را...

من نمي نويسم... تو سرمست باش، من اينجا آنقدر برايت مي ميرم تا زنده شوم...


There are some people who live in a dream world,

 and there are some who face reality;

 and then there are those who turn one into the other. / Douglass Everett
*
هستند آدم‌هايی كه در رويا به سر می‌برند،

آدم‌هايی هم به واقعيت تن می‌دهند؛

هم‌چنين كسانی وجود دارند كه ‌يكی را به ديگری بدل می‌كنند. / داگلاس اوِرِت



ملالی نیست جز دوری شما!

دهکده‌ی کوچک «توشاگ» در ده کیلومتری بندر «مارسی» بر سر راه شهر «اکس» قرار دارد. در وسط میدان اصلی دهکده، مجسمه‌ای از مفرغ هست. این مجسمه مردی را نشان می‌دهد که سرش را با غرور تمام بالا گرفته و دستی به کمر زده و دست دیگر را بر چوب‌دستی نهاده و به شیوه‌ی جهان‌گشایان یک پای‌اش را پیش گذاشته است. با همان نگاه اول به فراست دریافته می‌شود که این مرد از بیابان صعب‌العبوری گذشته و اینک آماده است تا با قله‌ای دست‌نیافتنی پنجه نرم کند. بر لوحه‌ی پای مجسمه این کلمات خوانده می‌شود:

تقدیم به «آلبر مزیگ»
کاشف نام‌دار جغرافیا و راه‌گشای سرزمین‌های بکر
(متولد 1860 – متوفی ؟)
از طرف هم‌شهریان توشاگی او

ادامه نوشته

زندگي من

زندگي من

يك مزرعه ي آتش گرفته است

كه لكه هاي سياهي از كلمات سوخته

و يك مشت حروف اضافه و ويرگول به ثمر نرسيده

و علامت سوال هاي خشك شده

و يك مترسك شكسته

در آن به جا مانده

و لاشخوري كه بالاي اين مزرعه

مي چرخيد و مي چرخد

.

.

کیست که برداشت كند

از اين مزرعه خالي

اهلی کردن

شازده کوچولو پرسید اهلی کردن یعنی چه؟


روباه گفت اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است، یعنی: " ایجاد علاقه کردن... "


هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.


آدمها وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.


آنها چیزهای ساخته و پرداخته را از مغازه می خرند.


اما چون کسی نیست که دوست بفروشد،


آنها بی دوست مانده اند، تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن...

نــخ آخــر

...
نخ آخر را که روشن می کنی
انگار با هر پک ات
سطری از عمر جهان کم می شود
پاکت خالی را چنان در دست می فشاری
که به یاد انگشت های معشوقت می افتی
به یاد روزهایی
که جهان
زیرسیگاری کوچکی
برای اندوه ما بود.ه
احساس می کنی
حالا که به نخ آخر رسیده ای
باید اتفاق مهمی بیافتد
غافل از اینکه
جهان به تنها چیزی که بدهکار نیست
پک های عمیق توست
و اندوه عاشقانه ات
که از پس دود
خاطره ای دور را زمزمه می کند.ه
خوبی نخ آخر این است
همیشه کسی پیدا می شود
به بهانه ی پکی
قسمتی از تنهایی ات را دود کند
اما با نفس آخر می بینی
تنها تر از پاکت مچاله ای هستی
که خیس از عرق دستانت
راهی سطل آشغال می شود...

يك عاشقانه آرام

*يک بار، فقط يک بار می­توان عاشق شد: عاشقِ زن، عاشقِ مرد، عاشق ِانديشه عاشقِ وطن، عاشقِ خدا، عاشقِ عشق... يک بار، فقط يک بار.  بار دوم،  ديگر خبری از جنس اصل نيست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را  می­گيرد و خودنمايی جای عشق به وطن را، ريا جای عشق به خدا را... يک بار و فقط يک بار... در عشق، حرفه­يی شدن ممکن نيست ـ مگر آن که به بدکارترينِ رياکارِ تن­پرست ِبی­انديشه تبديل شده باشيم.        

* يک بار بايد عاشق ديگری شد اما يک بار نبايد زندگی کرد؛ چراکه در آن صورت زندگی چيزی بسيار زشت و مبتذل خواهد شد. همانطور كه اگر دوبار عاشق شويم، عشق چيزي بي اعتبار مي شود.

* اگر دوست داشتن به يک مجموعه خاطره مجرد تبديل شود، ديگر اين خاطرات از جنس عشق و دوست داشتن نيست و از آنجاکه انسان محتاج دوست داشتن است و دست داشته شدن، در اين حال، علي­رغم  زيبايی خاطرات، انسان ِمحتاج، به دوست داشتنی نو ـ  دوست داشتنی ديگر ـ نيازمند می­شود و پناه می­برد و اين، عشق نخستين را ويران می­کند، بی­آن که شبه عشق دوم بتواند قطره­ای از خلوص را در خود داشته باشد و عميق باشد و با معنا باشد و عطر و رنگ و شفافی و جلای نخستين ـ يا تنها عشق ـ را داشته باشد.

* حرفه­يی شدن، پايان قصّه خواستن است.

* هرگاه شاعری را يافتی که می­گفت: «در زندگی خود دو بار عاشق شده­ام» بدان که هرگز عاشق نشده است.

 


پ.ن: (نادر ابراهيمي- از كتاب "يك عاشقانه آرام")

كفاشي

در يك مغازه كفاشي ، يك جفت كفش مردانه عاشق يك جفت كفش زنانه شده بود. كفش زنانه هم همين طور. اينها را در يك ويترين اما جدا از هم گذاشته بودند. بالاخره مرد كفاش بايد يك جور اخلاق را رعايت ميكرد. بعضي وقت ها كفش مردانه روي پاشنه بلند مي شد و هي يواشكي نگاهش ميكرد. كفش زنانه هم پاشنه بلند بود و خيلي راحت گردن ميكشيد و آن يكي را زير چشمي مي پاييد. آنها آرزو داشتند يك نفر بيايد و هر دو جفت آنها را براي خانه اش بخرد. همه اش در ترس و اضطراب بودند كه نكند آنها را از هم جدا كنند و هر كدام در خانه اي يا شهري يا محله اي ، دور از هم زندگي كنند. يك روز يك مرد آمد كفش مردانه خريد و برد. كفش زنانه دلش گرفت خيلي زود چروك شد. كفاش هر چه دستمال كشيد و واكسش زد ، افسردگي كفش درست نشد كه نشد. آخرش آن را از ويترين برداشت و گذاشت توي مغازه هر روز چين و چروك كفش زيادتر شد. كفش مردانه هم دلش گرفته بود. هر چقدر پاي صاحبش را به طرف مغازه اي كه دلش در آنجا جا مانده بود مي كشيد و پابوسش مي شد ، آن دو پا نمي رفتند كه نمي رفتند. آن كفش مردانه در كفشدان آن مرد از غصه سرش را كه كجكي مي گذاشت روي شانه اش ، مچاله مي شد ، مرد مي آمد واكسش ميزد ، دستمالش ميكشيد اما كفش مردانه از افسردگي در نمي آمد كه نمي آمد. آن كفش زنانه هم در مغازه كفاشي آن قدر رنگ و رو باخته بود كه كفاش را شاكي كرده بود. كفش طفلكي بند و قيطانش را بسته بود دور گردنش ، انگاري كه كسي بخواهد خودش را طناب پيچ يا خفه كند. از اين روزگار سال ها گذشت ، يك روز يك پينه دوز كه كفش هاي كهنه ميفروخت به انبار كوچكش رفت تا ببيند چه خبر است ، آنجا دو جفت كفش را ديد كه كه ترگل و ورگل پيش هم نشسته اند و چنان طراوتي دارند كه انگاري چرمشان الان از كارخانه بيرون آمده. كمي دقت كرد و ديد يك جفت كفش بچه گانه خوشگل هم نوي نو كنار آن دو افتاده است. مرد گفت: استغفرالله مغازه را بست و به تندي دويد طرف خانه.

تنهایی ...

...
تنهايي مظلوم است، سركوب مي شود، نكوهشش مي كنند، به سمتشان كه مي‌آيد، فرار مي كنند. اما دريغ از روزهايي كه تنهايي چهره‌ي خوش نشان ندهد، دريغ از هفته‌اي كه فرصت خلوت پيدا نشود. بايد با تنهايي آشتي كرد، بايد به ديدِ همدم بي توقعي نگاهش كرد كه هروقت پناهش مي‌بري روي خوش نشان مي دهد و هروقت نميخواهي‌اش بي توقع جل و پلاسش را جمع مي كند و مي‌رود. تنهايي همان يار‌ِ غار است، هماني كه بايد تنها باشي كه با تو بماند.
تنهايي نشانه است، انتظار است و اشتياق، تنهايي مطلع آميزش است. وصال وقتي كه تنهاييِ ماقبلش ملموس نباشد، رنگ مي بازد.

سرودن تو

تو را که میخوانم گویی
هر ذره ازوجودم
شعری است بی تاب
از خواستن
از انتظار
از شوق
آری میخواهم از آرزو بگویم
و از امید
میخواهم هر مصرعم
آینه ای باشد صاف
رو به باغ احساس
و واژه هایم هریک
دفتر شعری باشد
که در آن
غزل غزل 
تو را بسرایم مهربان
تنها تو را
چه بهشتی ست روزهای با تو بودن... .

رقــص باران

یادت می‌آید هنگامه‌ی باران را؟ روز یا شب‌‌اش فرقی نمی‌کند، مکان‌اش هم. ممکن است جایی ییلاقی باشد، یا شهری مرزی و دورافتاده، جایی باشد که باران به خودش ندیده یا جایی کنار دریا و پر از باران. همه درونشان شور و شوقی برپا می‌شود. یکی دستش را از لای پنجره بیرون می‌کشد تا کمی با بارانِ آهسته، تَـر شود. یکی شور بیشتری دارد، می‌زند بیرون، می‌رود زیر باران و باران را به تمامی در آغوش می‌کشد. یکی فریاد می‌کشد و بارش باران را اعلام می‌کند. یکی شوق‌‌ بارانی‌اش در شعری شکوفا می‌شود. یکی عاشق می‌شود و برای معشوق‌اش می‌نویسد. یکی، از قطره‌های باران روی پنجره‌ی بخارگرفته، عکسی می‌گیرد. یکی بغض فروخورده‌اش می‌شکند، انگار که باران زخمه زده است بر دلش، اشک‌هایش با باران همسرایی می‌کنند، سبک می‌شود. یکی حالش خوب می‌شود و لبی تر می‌کند. یکی دلش می‌گیرد و پنجره را می‌بندد که نبیند باران را. یکی ادامه‌ی باران را می‌گیرد و به آسمان می‌رسد. گاهی هم دریا وقتی باران را می‌بیند آشفته می‌شود، دیده‌ای خودش را می‌زند به ساحل؟ خاک هم شاد می‌شود، دیده‌ای بوی نمی می‌گیرد؟ دیده‌ای قطره‌ها را که چه بی‌قرارند، بی‌هوا می‌آیند، دلمردگی را می‌برند. بعد که باران قطع می‌شود،‌ پرندگان آواز می‌خوانند، آسمان آبی خوشرنگ می‌شود، عاشق می‌شود. رنگین‌کمان می‌زند. بعد همه می‌روند پی ِکارشان، پنهان می‌شوند و از یاد می‌برند این قطره‌ها، نشانه‌ی بی‌قراری و دلتنگی بوده. می‌روند سراغ جمع و تفریق‌هایشان و فراموش می‌کنند این قطره‌ها، نشانه‌ی دلدادگی و اشتیاق بوده.

آزادی

 مرد زندانی میخندید ،

 شاید به زندانی بودن خویش

 و شاید به آزادی من !!

 راستی ...

 زندان کدام سوی میله هاست؟!


"چگوارا"

لبخندهای تو

بند دل من 
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
یا دور که می شوم
دوستت دارم هایت را از شیشه ی ماشین با شهر شریک شوی
چیزی از قد تنهایی های من 
آب نمی رود عزیزم
و هنوز 
شب ها 
روی شعرها غلت می زنم

بگذار برایت کتاب بخوانم

...

بگذار برایت کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دست‌هایت
ورق بزن
دستم را دورت حلقه می‌کنم
از بالای شانه‌ات
نفس می‌کشم
لای موهایت
ورق بزن
.


اگر توی گوش‌ت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟ 
.


از پله‌های کودکی
بالا می‌آيم
تاب می‌خوری در تنهايی من
عاشقت می‌شوم
نگاهت مرا مرد می‌کند.
دلتنگی‌ام را به که بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده...نيستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من!
همين
.


کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن
حواست به داستان هست؟
نه بيا از اول شروع کنيم
ديدی؟
ديدی چگونه عاشقت شدم؟

...

خیال باران

با منی

شبیه تکه ابری

که روی سقف 

می بارد؛


از خانه بیرون می زنم

با خیال باران

زمین خشک است

...