نمي توانم بنويسم... هيچ حرفي روي اين صفحهء روشن بند نمي شود... گويي كه بخواهي به زباني غريب حرف دل بزني و بفهمي كه تا چه اندازه عاجزي از حق مطلب را ادا كردن... نه! ديگر نمي توانم بنويسم... بايد روبرويم نشسته باشي و من برايت بگويم... هميشه نوشتن خوب نيست، نوشتن كافي نيست، نوشتن حرف زدن بلد نيست، نوشتن نگاه كردن بلد نيست، نوشتن گريه كردن بلد نيست، نوشتن دستهاي تو را پيدا نمي كند و انگشتي ندارد تا در تك تك انگشتان تو بپيچد و حرف بزند، نوشتن چشمي ندارد تا در چشمان تو رقصان بچرخد و نجوا كند، نوشتن لب ندارد تا براي پيشانيت، گونه هايت، لبهايت و دستانت قصه هاي دراز بگويد...

چقدر نوشتن امروز سرد و يكنواخت و بيروح است...

اصلا" نمي نويسم... نمي خواهم كه بنويسم وقتي كه تمام روح و جانم را بايد خلاصه كنم در اين كلمات بيجان نابيناي الكن... وقتي كه تمام داشته هايم بايد نداشتن تو باشد...

من نمي نويسم... تو آرام باش و من فقط آرزو مي كنم تمام آرزوهايت را...

من نمي نويسم... تو سرمست باش، من اينجا آنقدر برايت مي ميرم تا زنده شوم...