ملالی نیست جز دوری شما!
دهکدهی کوچک «توشاگ» در ده کیلومتری بندر «مارسی» بر سر راه شهر «اکس» قرار دارد. در وسط میدان اصلی دهکده، مجسمهای از مفرغ هست. این مجسمه مردی را نشان میدهد که سرش را با غرور تمام بالا گرفته و دستی به کمر زده و دست دیگر را بر چوبدستی نهاده و به شیوهی جهانگشایان یک پایاش را پیش گذاشته است. با همان نگاه اول به فراست دریافته میشود که این مرد از بیابان صعبالعبوری گذشته و اینک آماده است تا با قلهای دستنیافتنی پنجه نرم کند. بر لوحهی پای مجسمه این کلمات خوانده میشود:
تقدیم به «آلبر مزیگ»
کاشف نامدار جغرافیا و راهگشای سرزمینهای بکر
(متولد 1860 – متوفی ؟)
از طرف همشهریان توشاگی او
کاشف نامدار جغرافیا و راهگشای سرزمینهای بکر
(متولد 1860 – متوفی ؟)
از طرف همشهریان توشاگی او
اما اگر کارتها عادی است و تمبرهای آنها را جمعکنندهگان تمبر کندهاند، در عوض متن آنها پر از نامهای عجیب-و-غریبی است که در غیرعادیترین اوضاع و احوال بهشتاب نوشته شدهاند و محتوای آنها جذبهای تأثرانگیز دارد:
«آقای سزار بیروتو، شراب و پنیر فروشی، میدان پتیپستیون، سلام. بالای کوههای کلیمانجارو اوضاع بروفق مراد است. اینجا پر از برفهای ابدی است. با تقدیم احترامات فائقه. آلبر مزیگ.»
یا اینیکی:
«آقای ژوزف تانتینیول، مالک عمارت تانتینیول، پاساژ تانتینیول. اینجا مدار هشتاد درجهی عرض شمالی است. در گردباد وحشتناکی افتادهایم. آیا جان به سلامت خواهیم برد یا سرنوشت فجیع لاروس، آن کاشف بزرگ، و همراهان شجاعاش در انتظار ماست؟ با تقدیم مراتب ارادت. آلبر مزیگ.»
حتا یکی از کارتها خطاب به دشمن خونی کاشف است، همان رقیب نابکاری که بر سر جلب محبت یکی از دوشیزهگان توشاگ با او مبارزه میکرد:
«آقای ماریوس پیشاردون، آرایشگر، خیابان الیویه، درودهای مخلصانه از کنگو، اینجا پر از مارهای عظیمالجثّهی بلعنده است و ملالی نیست جز دوری شما.»
با اینهمه، انصاف باید داد که همین پیشاردون سلمانی بود که بعدن اعضای انجمن شهرداری توشاگ را متقاعد ساخت که مجسمهای بهافتخار همشهری نامدارشان برپا کنند. و این بار دیگر ثابت میکند که عظمت راستین حتا ارواح بیمقدار را تحتتأثیر قرار میدهد.
اما بیشتر کارتها به نشانی «دوشیزه آدلین پیسون، عطاری پیسون، پاساژ میموزا» فرستاده شده است. برای جهانگردانی که داستانهای عاشقانه را –خاصه که اندکی هم سوزناک باشد- دوست دارند، مطالعهی آنها غنیمتی است:
«آدلین، هماکنون نام تو را بر تخت دالاییلاما حک کردم (دالاییلاما نوعی خدای زندهی اقوام تبتی از فرقهی بودایییان است). خانم والده را به عرض سلام مصدعم. امید است که درد مفاصلشان رو به بهبود باشد. قربانت آلبر.»
و روی کارت دیگری، به تاریخ دو سال بعد، این سطور خوانده میشود:
«از دریاچهی چاد برایات بوسه میفرستم (چاد، دریاچهی بزرگی در قلب افریقای سیاه، در حال خشکیدن. سوسمار و تمساح. زنان زنگی با لبهای بشقابی. شکار فیل و آهو و گراز. کشاورزی عمده: هیچ). بومیان اینجا روغن فرفیون را برای درد مفاصل توصیه میکنند. این را به خانم والده بگو.»
هرگز، حتا در سختترین اوضاع و احوال، درد مفاصل خانم والده را فراموش نمیکند:
«در صحرای لمیزرع عربستان گم شدهایم. نام تو را روی ماسهها مینویسم. من صحرا را دوست دارم، چون برای نوشتن نام تو جای فراوان دارد. سخت تشنهایم، اما روحیهها قوی است: ساحل نجات همیشه در آخرین لحظه پدیدار میشود، این را همهی مسافران میدانند. امید است که خانم والده از رطوبت هوا رنجور نشده باشند.»
روی کارت دیگری چنین آمده است:
«در جنگلهای آمازون پشهها وزوز میکنند. هماکنون یک رودخانه و یک پروانه را به نام تو نامگذاری کردم. پیشاردون حتمن سعی میکند که مشتریهای مرا به تور بزند.»
همچنین:
«اینک دریا. آدلین، تو به من قول دادی که چون مشهور شدم مادامالعمر متعلق به من باشی. از بالای موجهای عنانگسیخته به تو میگویم: به امید دیدار نزدیک!»
همهی این کارتها مدتهاست که در مجلدی گرد آمده و با عنوان «مسافرتها و حوادث زندگی آلبر مزیگ» منتشر شده است. این کتاب را حقن میتوان از نفایس ادبیات «پرووانس» بهشمار آورد.
اما آنچه کمتر کسی میداند زندگی حقیقی و پایان سرنوشت عجیب این شهروند نامآور توشاگ است. همه میدانستند که آلبر مزیگ در بیستسالهگی بهخاطر عشق دختر جوانی از اهل محل، که آرزوی ازدواج با کاشفی بزرگ را داشت، دهکدهی زادگاهاش را ترک گفت. اما ظاهرن هیچکس او را در هیچکجا ندیده است. ناماش در صورت اسامی اعضای هیچ انجمن جغرافیایی ثبت نشده است. روزنامههای آنزمان ذکری از او نمیکنند و او هرگز به دهکدهای که مجسمهاش در آنجا بهعبث انتظار او را میکشید بازنگشت.
ناگفته نماند که ملاحان بندر مارسی مدعیاند که آقایی با همان شکل و شمایل موصوف «کاشف نامدار جغرافیا» بارها از آنان دربارهی سفرهایشان پرس-و-جو کرده است. اول عرق بادیان و بعد یک کارت پستال به آنان میداده و خواهش میکرده است: «ممکن است بیزحمت این کارت را در شهر مکزیکو به پست بیندازید؟» اما البته با یاوهگوییهایی ملاحان که نمیتوان تاریخ زندگی یک مرد بزرگ را نوشت.
دشمنان اش –آخر هر شیری شپش هم دارد- معمولن از مفاد نسبتن اسرارآمیز یکی از کارتهای او اتخاذ سند میکنند که آن را هفتسال پس از عزیمت اش بهصوب حوادث برای دوشیزه پیسون نوشته است:
«پس آنها مجسمهای به یادبود من ساختهاند. ولی کار از کار گذشته است و من دیگر هیچوقت نمیتوانم برگردم. آدلین، من رؤیای افتخار تورا عملی کردم، اما به چه قیمتی؟»
لیکن این نکته هم هست که تا سال 1913 هیچکس نتوانست بگوید که بر سر آن مرد بزرگ، که بعدها بر اثر کیفیت توصیفی نثرش به «چکامهسرای جنوب» ملقب شد، چه آمد. اهالی توشاگ معتقدند که او هنگام صعود به قلهی «اورست» بر اثر کمبود اکسیژن درگذشته است و این عقیده را آقای پروفسور «کرنو» نیز در مقدمهای بر چاپ اول «مسافرتها و حوادث» ابراز داشته است.
معهذا در سال 1913، انتشار کتاب «خاطراتی از بندر کهنهی مارسی» بهقلم کلانتر «پوژول» نور تازهای از حقیقت بر زندگی چکامهسرای جنوب و سرنوشت دردناکاش افکند. این مأمور پلیس در تاریخ 20 ژوئن 1910 در کتاب خاطراتاش چنین مینویسد:
امروز آلبر، دلاک بندر کهنه که از بیستسال پیش تاکنون ریش و سبیل مرا اصلاح میکرد، از سکتهی قلبی درگذشت. من جسد آن مردک بینوا را در اتاق تاریک کوچکاش که زیر شیروانی است و پنجرهاش بهطرف بارانداز ساحلی باز میشود دیدم. در دستاش نامهای بود که اقرار میکنم از مضمون آن چیزی نفهمیدم. متن نامه از این قرار بود: « آقای آلبر مزیگ عزیز، آخرین کارت شما که از ریودوژانیرو (برزیل) فرستاده شدهبود رسید. از بابت آن متشکرم و خواهش میکنم باز هم ادامه بدهید. اما بیستسال است که نام من مادام آدلین پیشاردون است، زیرا من بهحکم عقد شرعی قانونی بهحبالهی نکاح آقای ماریوس پیشاردون، آرایشگر معروف، درآمدهام و حتا هفتبار از او وضعحمل کردهام. بنابراین مفتخرن خواستگاری مورخ 2 / 6 / 1885 شما را که در حضور شهود بهعمل آمدهاست باطل و کانلمیکن اعلام میکنم. این مطلب را زودتر از این میخواستم، طبق معمول بهوسیلهی پسترسانت، بهاطلاع شما برسانم، اما هر بار آقای پیشاردون مخالفت کرده است. زیرا اولن به کارتهای شما بسیار علاقه دارد و مطالعهی آنها برایاش سرگرمی بزرگی است و ثانین بهلطف و مرحمت شما اکنون یک مجموعهی تمبر خیلی قشنگ دارد. اما متأسفانه باید به شما اطلاع بدهم که در این مجموعه جای تمبر پنجاهشاهی قرمز ماداگاسکار خالی است و شوهرم مدام از این بابت با لحن زنندهای گله میکند و زندگی را بر من تلخ کرده است. من مطمئنام که، بهخلاف تصور او، شما عمدن این کار را نمیکنید که کفر او را درآورید و این از جانب شما فقط یک سهلانگاری است. بنابراین خواهش میکنم فورن اقدام لازم به عمل آورید.»
امضای این نامه بود: «آن که تا ابد به شما تعلق دارد: آدلین پیشاردون.» و بدینگونه ابدیت را تا به اندازهی طبیعی آن تقلیل داده بود.
از کتاب «پرندگان میروند در پرو میمیرند»، نوشتهی رومن گری، ترجمهی ابولحسن نجفی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ توسط شازده کوچولو
|