...
نخ آخر را که روشن می کنی
انگار با هر پک ات
سطری از عمر جهان کم می شود
پاکت خالی را چنان در دست می فشاری
که به یاد انگشت های معشوقت می افتی
به یاد روزهایی
که جهان
زیرسیگاری کوچکی
برای اندوه ما بود.ه
احساس می کنی
حالا که به نخ آخر رسیده ای
باید اتفاق مهمی بیافتد
غافل از اینکه
جهان به تنها چیزی که بدهکار نیست
پک های عمیق توست
و اندوه عاشقانه ات
که از پس دود
خاطره ای دور را زمزمه می کند.ه
خوبی نخ آخر این است
همیشه کسی پیدا می شود
به بهانه ی پکی
قسمتی از تنهایی ات را دود کند
اما با نفس آخر می بینی
تنها تر از پاکت مچاله ای هستی
که خیس از عرق دستانت
راهی سطل آشغال می شود...