خواب ها حقیقت دارند...
پسرک توی پیاده رو، از ترس باران، خود را توی نیم وجب جای زیر طاقی کنار پل، جا داده است. گیتار خوبی می زند اما صدای قابل تعریفی ندارد. نه که بد باشد، آنقدری هست که دلت بخواهد چیزی بشنوی. یا دقیق تر که بخواهم بگویم، از آندسته است که اگر مریم حیدرزاده اینجا بود، می گفت : جنس صدات رو دوست دارم، با احساس می خونی و ...! جلوتر می روم و گوش می دهم. توی ترانه اش یک نفر هی جیغ می زند و انگاری می خواهد تیغی را روی رگ دستش بکشد، بسُرد یا یک چیزی توی همین مایه ها!
صبر می کنم تا ترانه ی مزخرف و بی سر و ته ی که می خواند را تمام کند. تمامش که می کند، پولی توی کاسه اش می اندازم و می گویم روزهای ترانه و اندوهِ اصلانی را بخواند. روزهای بهانه و تشویش... بر سر دار، یار بردن ها... در کتِ مردها، پلنگ دیدن... تازه گرم می شوم، لوکوموتیوم را روشن می کنم و باز پولی توی کاسه اش می اندازم و می گویم لالا لالای شهیار قنبری را بخواند. کمی دست دست می کند و اطرافش را نگاهی می اندازد. می گویم بخوان پدر آمرزیده، نترس. سیاستمداران که زیر باران راه نمی روند! مجاب می شود و می خواند. لالا لالا دیگه بسه گل لاله... هنوزم تیر و ترکش قلبُ می شناسه... مثه یار دلاور نشکن از دشمن... توی خواندنش می پرم! می گویم یار نه! مثه کُرد دلاور نشکن از دشمن! با تعجب نگاهم می کند. می گویم درستش این است. کمی مکث می کند، دستش را روی آکورد سل مینور دیِز می گذارد و از یک بیت قبل تر، ترانه را ادامه می دهد. گرمتر می شوم. سیگاری برایش روشن می کنم و می گویم بلند شو، تا این را بکشی، من به جایت کاسبی می کنم! کلاهش را هم می گیرم، آن را تا پیشانی ام پایین می کشم و جایش می نشینم. انگاری او هم از دیوانگی ام خوشش آمده، تکیه داده، دود می کند و منتظر خواندنم می شود. شمالِ رضا یزدانی را می خوانم، بعد هم کافه نادری اش را. ماحصل این ده دقیقه، دو هزار و دویست تومان است و چند تایی متلکِ لوس! که خب توی این شغل پر هیجان، امری عادی تلقی می شود!! دویست تومانی را برای یادگاری توی کیف پولم می گذارم و باقی پول و سیگار و گیتار و پیاده رو را برای پسرک جا می گذارم. چند قدمی که دور می شوم، صدایش را می شنوم که جیغ می زند و انگاری قرار است تیغی را روی رگ دستش بکشد، بسُرد یا یک چیزی توی همین مایه ها!