ما لباسهایمان را کنار هم آویزان میکنیم، شال من،کت تو،عاشقانه ساکتی در رختکن خانه ما بر پاست،گاهی پر شال من روی شانه کت توست،گاهی آستین کت تو زیر شال من پنهان میشود ،آنها هم انگار گاهی حرفشان میشود،گاهی شال من روی زمین مینشیند،گاهی کت تو،بعد هم نمیدانم کدامشان دلش بی طاقت میشود که تا سر میرسم که زیر بازویشان را بگیرم و از زمین بلندشان کنم  میبینم یا کت تو شال من را از پشت بغل گرفته یا شال من سر به شانه کت تو گذاشته و چیزی زیر گوشش میخواند و خلاصه هردو باز همسایه نفس به نفس  شده اند...

حکایت من با تو هم شبیه آنهاست،من دیده ام تو را وقتی که قهرت میکنم مثل طفل مادر گم کرده ای سراغ شالم میروی دور خودت می پیچیش و در آغوشش میخوابی،تو ندیده ای من را وقتی که قهرم میکنی پیرهنت را میپوشم و بوی آغوشت خوابم میکند،ما دیده ایم هم را وقتی تو شال من را و من پیرهن تو را به دست جارختی پیر خانه میسپاریم و آنجاست که نگاهی و لبخندی وبوسه ای و آغوشی و شیرینی آشتی که من با لبهای تو و تو از لبهای من میچشی...

اینجا عشق است که برایمان سرود ایمان میخواند و باور کردنش برای همه آسان نیست....


پ.ن: این متن مخصوص دو عاشق واقعی ست که واقعن عشق را در حضور هردوشون لمس کردم یاد گرفتم و لذت بردم.